نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند



نمیدانم چرا ....












به قلبت بیاموز ...

زندگی جریان دارد ....

ورای همه ی جدایی ها ...خاطره ها... آشنایی ها.....بودن ها......و گشتن ها.......

و این تویی که ...همیشه می دانی روح بی قرارت با چه آرام می گیرد ......

یقین دارم که برای من ! ..... با فکر به رحمت بی حد و نهایت خدای مهربان و رحیم .... این روح بی قرار تا نهایت ممکن آرام و قرار می یابد .

خدایی هست که وجودش در لحظه لحظه های زندگی مرا آرام میکند و امیدوار....!

خدایی هست که جبران تمامی نداشته های زندگی من است.....!

خدایا....! تمنا می کنم تو بدان ....! * تنها پناه زمین و آسمان من تویی خدایا * .

من خوب می دانم باران رحمت الهی ... تا همیشه ....بر من که تنها امیدم رحمت خدای مهربانم است....خواهد بارید .

خدای قادر و مهربان و رحیم من !...... من تو را سپاسی ژرف و از اعماق وجودم می گویم برای هر آنچه که به من عطا کرده ای و هر آنچه که به من عطا خواهی کرد ای بی کران مهربان .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 22:1 توسط یه عاشق | |


  داری مــــیـــری از پــیـــــشِ مــ ــن،

تــو ایــــن لــحــظــــه هـــا بـــی کـــسـم،

نـــــرفـتــی هــنـــوز امـــا مــن دارم بـــه جـــنـ ـــون مـیـــرسم،

تــــوی لــحـظــ ــه هـــایِ غــ ـریــــبــــ

تـــــوی غـــ ــربـــتـــِ زنــ ــدگـــی 

تــــوی قــــابـــــِ عـــکــسِ نــفــ ــس،

چـــه نـــزدیــکـــه ...چـــه نـــزدیــکــه دیــ ــوونـــگـی...

چـــه نـــزدیــکـــه دیـــ ــوونـگــی بــه دادم بـــرس هــمـسـفــــر

دارم بـــه جــ ــنـــون مـیــرســـم نــ ـرو بــی صــدا بــی خــبــر،

چـــه نـــزدیــکـــه دیـــوونـگـــی بـــذار بــا خــبـــر شــن هـــمه

کــه تــنـــها تـــریــن شـــب مــنــــم،

اگـــه ...اگــــه رفــتـــی از پــیـــش مـــن بـــذار بـــا صـــدا بــشــکــنـم،

بــــذار گــ ــریــه هــای مــنــو بــبــوســه دل زنـــدگــی،

تـــمومــه دیـــگـه طـاقـــتــم...تــمـومــه دیــگـه طـاقــتــم چــه نــزدیــکه دیـــــوونگی...  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 18:12 توسط یه عاشق | |


سلام...یه سلام به پهنای آسمون به وسعت یه کهکشون به قشنگیه رنگین کمون و به سادگی....چیزی ساده تر از صدای سکوت پیدا نکردم آره ...و یه سلام به سادگی صدای سکوت...

تا حالا شده دلت بگیره حال و حوصله هیچ کی را نداشته باشی...تا حالا شده بخوای دیگران سرشون تو لاک خودشون باشه یا نه بهتره این جوری بگم تا حالا شده آرزو کنی هیچ کی تو دنیا کاری به کار کسی نداشته باشه به خصوص تو ...خب اگه شده پس حتما من را درک میکنی و حداقل شاید یه زمان با من هم درد بودی....نمی دونم چرا همه به کارم کار دارن هر کی یهجور ساز مخالف میزنه همه می خوان بگن خودشون عقل کلن...یکی میاد میگه این کار را نکن این کار را بکن یکی میگه نه همون کار را بکن یکی میگه چرا این جوری نکرده وای اصلا خودم هم قاطی کردم سر درگم شدم دیوونه شدم...خدایا!!تو که من را میینی حرفام را میشنوی کارام را میبینی بگو چی کار کنم به حرف کی گوش کنم اون یکی یا اون یکی یا شایدم یکی دیگه...خدایا!!جز تو پناهی ندارم که به اون تکیه کنم از اول تا آخر کار را با توکل به تو انجام میدم...خدایا!!خسته شدم ولی هنوز خیلی کارها مونده که باید انجام بده آخه الان برای جا زدن و خسته شدن زوده...آخه من تازه اول راهم...اول راه زندگی ...به قول یکی از بنده هات این تازه اولشه...

خدایا!!جا نمی زنم بی حرکت و ساکن نمی شم ...من نمی خوام مثل مرداب باشم سرد و بی روح...می خوام وثل رود باشم روان زنده می خوام مثل کوه باشم سرسخت و محکم....میخوام خودم باشم همون خودی که خودم میخوام نه خودی که دیگران میخوان میخوام مال تو باشم همون جوری که دوست داری ...می خوام صادق و بی ریا باشم مثل عشق..میخوام خودم باشم...میخوام مال تو باش

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 11:52 توسط یه عاشق | |


دلم می لرزد به هر بهانه ای این روزها...

و با هر لرزشش شمع چشمانم ز فراقت آب می شود...

می چکاند قطره ای بر دفتر دل ...

می دانی ؟!! ذهن پریشانم نیاز به آرامشی دارد از جنس ابدی...

و دلم یخبندانی است از فراموشی ها...

گویا گرمای وجوت را محتاج است...

این وجود دم آ دم فریاد نیاز سر میدهند و من اینجا هستم و می خواهمت...

فقط می خواهمت...

و مشکل همین جاست...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 11:49 توسط یه عاشق | |


کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست ، فقط دوســـت داشتن محضه

کنارم هستی و بازم ، بهونه هامو میگیرم

میگم وای ، چقدر سرده ،‌میام دستاتو میگیرم

یه وفت تنها نری جایی ، که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دم در هم بری ،‌ دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم ، تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی ، برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی ، دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست ، بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار ، از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای ، یه جورایی خودآزاری

یـــــه جـــــــورایـــــــــــــــی ، خــود آزاری

 

کنارم هستی و انگار ، همین نزدیکیاست دریا

مگه موهاتو وا کردی ، که موجش اومده اینجا

قشنگه ردپای عشق ، بیا بی چتر زیر برف

اگه حاله منو داری ، میفهمی یعنی چی این حرف

میدونم که یه وقتایی ، دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست ، بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار ، از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری

یـــــه جـــــــورایـــــــــــــــی ، خــود آزاری

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 1:1 توسط یه عاشق | |


می نویسم از مهر و محبت هایت ای مادرم.
می نویسم که تو بهترینی.تو همانی که لایق این احساسات قلبی من هستی.
با دلی پاک ، عاشقانه می نویسم که دوستت دارم ای مادر.
تو همان عشق واقعی هستی که هر چه از تو بنویسم باز کم نوشته ام.
می نویسم از آن قلب مهربانت ، از آن قلبی که به عشق فرزندش می تپد.
بعد از خدای خویش تو را می پرستم ای تنها سر پناه لحظه های زندگی.
عشق تو یک عشق واقعیست  که با تمام عشق ها فرق دارد.نمی دانم چه بنویسم از تو ، آنقدر محبت و مهربانی در وجود تو است که با نوشتن آن هیچگاه ابراز نخواهد شد.
ای تک ستاره آسمان زندگی ام ، ای تنها مروارید این دریای بزرگ زندگی دوستت دارم!
ای گل من ، روح من ، تمام وجود من دوستت دارم.ای مادرم بدون تو این زندگی بی معناست ، بی فرداست.خانه بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.
با بودن تو می توان زندگی را معنا کرد ، آن لحظه است که معنای زندگی زیباست.
ای تنها دلیل زنده بودنم به پاکی آن قلب مهربانت قسم دوستت دارم.
تویی که معنای زندگی را به من آموختی ،هر چه دارم از تو دارم ای مادرم.
ای فرشته نجات لحظه های زندگی دوستت دارم.تو همانی که شریک لحظه های پر از غم و غصه زندگی ام بودی ، هستی و خواهی بود.لحظه هایی که غصه در دل داشتم در دلت یک عالمه عذاب بود ، و لحظه هایی که دلم شاد بود  در دلت غوغای لبخند و شادی بود.آنچه در این دفتر عشقم غوغا به پا کرده عشق تو است ای مادرم.آرزو دارم تنها برای یک لحظه دستان مهربان و گرمت را بگیرم و بفشارم و بر آن بوسه بزنم.دستانی که از همان دوران آغاز بچگی با من مهربان بوده و مرا به این نقطه از زندگی رسانده است.بگذار بر آن گونه زیبایت بوسه بزنم ای مادرم تا از تو به خاطر تمام محبت ها و مهربانی هایت قدردانی کنم با اینکه هر چه بگویم از تو و حتی زیباترین و بهترین هدیه دنیا را به تو بدهم باز ارزشت بالاتر از آنهاست.بگذار به خاکت بیفتم ، و در خاکت زار و زار گریه کنم  و بگویم هیچگاه از کنار من نرو ای مادر!بگذار تو را لحظه ای در آغوش بگیرم و در آغوشت گریه کنم ، و درد دل این قلب شکسته ام را برایت بگویم. هدیه من به تو در این روز بزرگ بوسه ای بر آن دستان مهربانت است.ای همدم شب و روزم ، رفیق لحظه های زندگی ام دوستت دارم.
ای مادرم ، هستی ام ، یاورم ، دلدار زندگی ام ، تنها سرپناه لحظه هایم خیلی دوستت دارم.

روزت مبارک بهترینم


نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 23:51 توسط یه عاشق | |


هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بهونه نباش.
گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 1:47 توسط یه عاشق | |


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کناردستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به موھای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجھی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بھش دادم .بھم گفت:”متشکرم”.

میخوام بھش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم .اما… من خیلی خجالتی ھستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنھا باشه. من ھم این کار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشستهبودم. تمام فکرم متوجه اون چشم ھای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به مننگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بھم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به ھم قول داده بودیم که اگه زمانی ھیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با ھم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواھر و برادر” . ما ھم باھم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام ھوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان ھمچون کریستالش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک ھفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ھا روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجھی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با ھمون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بھترین داداشی دنیا ھستی ، متشکرم.

میخوام بھش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم .

اما… من خیلی خجالتی ھستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل ازاینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

سالھای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت ھستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته . این چیزی ھست که اون نوشته بود :

” تمام توجھم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجھی به این

موضوع نداشت و من اینو میدونستم . من میخواستم بھش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی

خوام فقط برای من یه داداشی باشه . من عاشقش ھستم . اما …. من خجالتی ام …

نمی دونم … ھمیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 1:41 توسط یه عاشق | |



شیشه عشق شکست
و تو رفتی بی من
و به شب دل بستی
و به جان من قسم خوردی تو
که به گنجشک دلم
تیر جفا خواهی زد
من به عریانی خود خندیدم
من به تکرار گناه لغزیدم
و فرو افتادم بر سینه خاک
من به خاطر تو از خودم دور شدم
من به خاطر تو با همه جنگیدم
و گمانم این بود
به تو خواهم پیوست
من به رؤیایی که
تو در آن دور نبودی از من
دل بستم
و شمردم روزها ،ثانیه ها
ولی بیداری من
تلخ تر از مردن بود
همه وقت ناله من
لحظه های بی تو بودن بود
خوب میفهمم روزی
من در این خواب و خیال خواهم مرد
و تو همچنان در هوس عشق دگر
به دلم تلنگری خواهی زد
و به من یاد خواهی داد
فراموشی را
و به من یاد خواهی داد
بی صدا مردن را .
"راضیه نوروزی"

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 21:27 توسط یه عاشق | |



شوق آمدنت بهانه بودن بود
رقص آبی چشمانت تمنای خفتن بود
تمام زمزمه های گاه و بی گاهت دعای رفتن بود
چه گویم از دل خود که شادی ام با تو زیستن بود
به عشق گفتم چشم به راه بمان
ولی درون تو لبریز از شوق پریدن بود
نه هیچ کلامی نه هیچ لبخندی فقط سکوت حاکم بود
در آن زمان که شنیدم قصد تو دل بریدن بود
چگونه فراموش کنم خاطرات تو را
چگونه باور کنم هدیه ات به من دل شکستن بود
هنوز از مستی نگاهت خراب مانده ام
گمانم این بود که تقدیر من به تو پیوستن بود
گسستی دل از من رفتی و رفتی
چه گویم از این عشق که حکایت دل سوختن بود .

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 21:25 توسط یه عاشق | |


اینـــــم از تو که میگفتی ، منو تنها نمیزاری
اینـــــم از تو که میگفتی ، رو دلم پا نمیزاری
اینـــــم از تو که خودم رو ،  توی چشم تو میدیدم
اینـــــم از تو که با دستات، به ته قصه رسیدم
بیشتر از این روی دوست داشتن تو حساب میکردم
میون دنیا و عشقت تو رو انتخاب میکردم
از تو انتظار نداشتن که شبیه همه باشی
که بتونی خیلی راحت بدتر از غریبه ها شی
توی فکر با تو بودن  ، یه امید به زندگی بود
اما حالا خوب مبدونم اشتباهم سادگیم بود
همیشه حساب عشقت از همه دنیا حدا بود
فکر فردای منو تو چه قشنگ و بی ریا بود.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 17:8 توسط یه عاشق | |


در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:38 توسط یه عاشق | |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:37 توسط یه عاشق | |


این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:36 توسط یه عاشق | |


ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:36 توسط یه عاشق | |


در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 12:35 توسط یه عاشق | |


مگه تو نگفته بودی
عشق و زندگی قشنگه
ولی خوب نگفته بودی
که همش بی آب و رنگه
تو همیشه گفته بودی
وقتی عاشق میشی انگار
دل دریا رو گرفتی
توی دستای سپیدار

مگه نرخ خوبی چنده ؟
که تو برگای برنده
تو به این راحتی سوختی
مگه تو نگفته بودی.........

من تو دریای جنونت
دل دادم به آسمونت
باده بونامو سپردم
به نگاه مهربونت
گم شدم تو دل بارون
با یه حاله عاشقونه
تو که گفتی نمیدونی
پس بگو آخ کی میدونه

مگه نرخ خوبی چنده ؟
که تو برگای برنده
تو به این راحتی سوختی
مگه تو نگفته بودی.........

مگه من دوست نداشتم؟
مگه عاشقم نبودی؟
مگه آخرین بهانه
واسه ی دلم نبودی؟

مثل گل مثل یه سایه
مثل بی کران دریا
مثل یه حس عجیبی

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 14:3 توسط یه عاشق | |


خوشا به حال کسانی که شانه ای برای گریستن دارند و بدا به حال کسانی که از این نعمت بی بهره هستند.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 23:36 توسط یه عاشق | |


فدایت ای گل زیبای هستی/ نمیدانم کجا ، بی من نشستی

قشنگیهای دنیایم توهستی / یگانه گنج دنیایم تو هستی

روز مادر و روز مادرهاي آينده مبارک   

  دلم میخواهد با نسیم سحری شانه ای از گل یاس یا بوته ای از گل مریم یا بغلی از گل سرخ ، همه را دسته کنم و بر گیرم و بسازم سبدی از پر طاووس سپید و آنگاه هدیه کنم آنرا به آنکس که بهترينم است.

یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادش بخیر و روحش شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد


نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 23:35 توسط یه عاشق | |


روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "

پیر هندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب" 

--------------------------------------------------------------------------------

جمله روز :  ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است!!! هر چقدر بیشتر نور بتابانی .....تنگ تر می شود!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 18:12 توسط یه عاشق | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net